تبليغاتX
هوالمعشوق
درد نوشته ها

دوستان مهربونی که همیشه به من لطف دارین با عرض شرمندگی این وبلاگ تعطیل است!

از این به بعد در اين وبلاگ (صرفا داستان کوتاه Fiction) مطلب خواهم داد:

HTTP://Tramontana.blogfa.com 

(امتیاز این وبلاگ مربوط به دوستی عزیز است!) 

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک  | 

همه ی ما پله ایم،

پله ای برای ترقی دیگران،

و دیگران هر روز برای تعمیرمان می آیند،

تا بگویند تو را دوست داریم  و "کنارت هستیم"

در حالی که کفشی با عاجهای فولادین به پا کرده اند،

و دستهای غریبه ای را برای حفظ تعادل می فشارند...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 3:39 بعد از ظهر | لینک  | 

همه ي ما آدما دروغ مي گيم. حتا به خودمون
نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 2:58 بعد از ظهر | لینک  | 

چندي پيش به همراه مبلغي از دوستان كه از قضا اين دوستان همه اهل قلم بودند و حاسباً اُدبايي بودند،‌ در مجلسي گرد هم آمده بوديم و بزمي برهم زده بوديم.

دوستان از شما بهتر نباشند، هر يك استادي در شيرين بياني و مطلعه چيني بودند و خلاصه كم بهاترينشان دستي هر چند دور بر آتش سخنوري داشت؛ سر مباركتان درد نياورم، شبي بس شاد و آكنده از شوخ مزاجي و از هر سري سخني نغز بيرون مي تراويد! ناگاه يكي از دوستان از در لطيفه گويي در آمد و همه ي جمع را شش حواس به خود معطوفاند! وي با نيشي كه دو بناي گوشش را به هم پيوند داده بود،‌ لطيفه اش را اينگونه بيان كرد:

روزي يكي از هم پا خدمتيان كه استثناءً اين دفعه نه زباني خاص (الغرض تركي!) نه گويشي خاص ( لري!) و نه لهجه اي خاص ( رشتي!) داشت، به جهت درد ماتحت نزد حكيم مي رود. حكيم بزرگ پس از موشكافي و واشكافي هاي عميق با روحي مجروح از سخن خويش و نگاهي عاقل اندر سفيه! به بيمار خود مي فهماند كه وي از بيماري سخت، لاعلاجي رنج مي برد و هر چه سريعتر بايد تن به تيغ جراحي حكيمان در مريضخانه دهد، والا ما تحتش وي را به ديار باقي خواهد كشاند! بيمار سرخورده از قضاي روزگار! لاجرم انتهاي روده ي بزرگ خويش را به دست حكيمان مي سپارد و القصه به هنگام معالجت،‌ مكاشفه ي اديسون (بلاشك برق!) ميدان خالي مي كند. حكيمان با هم فكري و تلاش بسيار به اين جبر رسيدند كه شمعي بيفروزند و عمل ادامه دهند؛ پس از ساعتي كه حكيمان سخت درون عمل غريق گشته بودند! و كار پي مي گرفتند، ماركي!(في الحال: كرم روده!) از درون مقعد رفيقمان بيرون پريده و با شوقي زايدالوصف فرياد بر مي آورد: "تولدم مبارك!" و شمع دست طبيبان را به فوتي مي كشد!

لطيفه كه به اتمام رسيد، اُدبا! دوپا و دو دست خود به هوا داده بودند و ريسه مي رفتند، برخي هم از حد مذاح در هم مي لوليدند و برخي از تنگي دم، رنگ به رخسار نداشتند و همچنان مي خنديدند و آن ديگران گاهي با دو پاي عقب و گاهي با دو پاي جلو!!! و گاهي با هر چهار پا بر شكم، شلنگ و تخته مي افكندند. اما تنها بنده ي چاكر هاي هاي گريه سر داده بودم. دوستان كه مجلس رندانه ي ريسه شان پايان گرفت، حقير را به نظاره نشستند و پس از آنكه سير مضحكه ام كردند، مرا گفتند: "فلاني تو را چه مي شود! وقتي گفتيم فلان امير را پدر كشته اند، ناله سر كن، تو خنديدي! حالا كه نغزي اينچنين بر تو گذشته مي گريي؟"

من كه اندكي بر حال زار خويش غالب آمده بودم، عاقلان را نهيب زدم:

اي سفلگان! چه كسي گويد كه بنده زاده بر نغز شما فغان سر داده ام! اين لطيفه مرا به ياد احوال زار خويش انداخته! من بر آن كرم بيچاره مي گريم كه در آن دنياي پيچيده و ناشناخته چگونه سال ها زندگي، نه! بلكه تحمل كرده و حالا عقده هايش سر بر آورده از درد بي كسي اينچنين ميلادش را خود به خويش تبريك گفته!

القصه داستان بنده هم به اين كرم خدا زده مي ماند كه هيچ ولدي پيدا نشد تا اين يوم نا مبارك ولنتاين را به اين خانه زاد تبريكي بگويد! للاجبار مي گويم:

ولنتاينم مبارك!

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 9:57 قبل از ظهر | لینک 

دیشب یکی از مرغ عشقام مرد،

نمی دونم چه جوری توی دل منو دیده بود...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 8:28 قبل از ظهر | لینک 

حالا وقتش بود كه فنجون قهوشو برداره و توي تراس روي صندلي گهواره ايش خودشو رها كنه و تا اونجا كه مي تونه زار بزنه چون نمي تونست اون چيزيو كه تو دلش مونده به هيچكي بگه...

ولي اين كارو نكرد! بجاش خنديد و خوسحال بود؛ چون حداقل يه

نفر بود كه مي تونست واسش درد دل كنه. هر چند اون يه نفر واسش يه درد ديگه بود...يه دردي كه شايد خيلي شيرين بود، دردي كه ابهتش جسارت هيچ حرفي رو به هيچكس نمي داد... 

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 3:41 بعد از ظهر | لینک  | 

دستگاه موقتا كار نمي كند!

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 8:57 قبل از ظهر | لینک  | 

سوزاند و نساخت!

دیگر چه فرقی می کند؟!!!

جان سوخته را به ساختن چه!

در آتش اما بیشتر می سوزم؛

آتشی که در خود خوف خاموشی ندارد...

شاید روزی آتش شیاطین را به جان خریدم!

آتشی بسی سردتر از امروز...

با پرواز از برجی ناشناخته!

برجی که سر ز کرانه بیرون برده؛

حس لطیفی دارد حتما!

اگر جرأت کنم...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 10:38 قبل از ظهر | لینک  | 

تمام شد!

چه ابلهانه،

چه عاقلانه، شاید!

حالا ما با هم دوستیم.

زندگی چقدر زیباست!

همه با هم دوستند!

می خواهم این زندگی را بالا بیاورم،

نمی توانم،

روزه ام باطل می شود!

حتی کلاغ ها هم دیگر حال همدردی با من را ندارند.

چه همدردی!

"روزی هزاران نفر مثل تو روی این صندلی کز می کنند"

چه خیالی...

گنجشکها!

چرا روزه نیستند؟!

یک سال به خود دروغ می گفتم.

دیشب انگشت بر لبانم گذاشت،

گفت:

"چیزی نگو من هم دوستت دارم"

اشک ریختیم!!!

چه خیالی...

بید مجنونها با باد می رقصند،

فکر پاییز را نکرده اند؛

کدام مجنون؟کدام عشق؟!

دیشب مرا بوسید!

چه خیالی...

زنده ام؛ به امیدی شاید!

به چه امیدی؟

چرا زنده ام؟

چه خیالی...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 12:30 بعد از ظهر | لینک  | 

     

 

 

عکس: مازیار حیرتی

 

 

چه زود دیر شد! پلک بر هم زدنی، شاید؛ سکوتی لذت بخش که هیاهو دوباره بر آن چیره گشت. آنی، بود، حتماً بود، هر چه که بود، وهم نبود.

      مدینه! راه به سوی نور گذاشته ایم، در میان دل دادگان؛ حتی دل اسیران. با ما نبودند، هر چند اجساد، جای جای روی صندلی اتوبوس دل در گرو خاک داشتند؛ اما دلها، جای دیگر شاید؛ دلدادگان. دل جاده می شکافد، پیش می رود، بی توجه به مقصد، بی هیچ خضوع، شاید روزی فهمید. ذره ذره پراکنده می شود، روحم، هر قطعه ره به نور می جوید. کسی از دور فرا می خواند. از همینجا حس می شود، فضا عطرآگین شده، قطعه ها دیگر تاب ندارند، بالاخره رخ می نماید، حالا همه ی قطعه ها یکی شده اند و دیگر کسی اینجا نیست؛ صدای صلوات، فرشتگان را به تلاش وا داشته! چه زیباست! این گنبد سبز.

      اکنون می رویم تا رویایمان را به واقعیت بپیوندانیم، هر چند دیری نمی پاید که خواب بودنش را لمس کنیم. سفیدی، سفیدی، سفیدی! می تراود از هر گوشه ای؛ چشمانم اجازه ی ورود ندارند، بس که دنیا دیده اند! تاب نمی آورم. به آسمان می نگرم، حتی خورشید هم سفیدی می تراود، غرق شده ایم؛ اینجا مسجدالنبیست...

      رکعتی نماز، شاید آرام بگیرد، اما همچنان بر دیوارهای قلبم مشت می کوبد. شب! جای جای دل داده و خوشه چین، سر به آسمان دارند، بلکه به واسطه ی او رحمت الهی گونه هاشان تر کند.

      بسم ا...، چند خطی، شاید از شرمم بکاهد. حجم سنگینیست، چاهی که همه چیز را به درون می کشد، جایی که حتی اگر خودت را بیرون بکشی، دلت را نمی توانی؛ بین الحرمین. نفسهایم به شماره افتاده، بوی قربت مرا به سوی خود می کشد. رو به قبله داده اند و شانه به دیوار خوار کننده؛ حائلی بین زمین و بهشت، جمعیتی که ضجه می زنند. خدایا اینها را چه شده است! به خود می گذارم، شیب را آرام آرام بالا می روم، وای چه زود به آسمان رسیدم. می بندم، چشمهایم تحمل این همه سفیدی را ندارد، درونم هم سفیدیست! آه در دلم هیاهوییست، تحمل ندارم، باید بیرونش کنم، گلویم را می فشارد، پره های بینی، دو دوی چشمها، آه! همه چیز تار شده، گونه هایم خیس...به کدامین گناه این چنین شما را خوار کرده اند؟! پس کجایی تو؟

      اشک بقیع دل را رام می کند، اما هنوز ول وله ای برپاست؛ قدم هایم دل نمی کنند. خدایا بر من چه می گذرد؟ شرحه شرحه شده، می سوزد؛ قلبم ره به بیرون می کاود. وای سرم چه سنگین شده. آخر این جثه چگونه تحمل کند؟! بازوانم گیرا نیست، شاید لحظه ی عروج است! لختی تمام بدنم را می بلعد، اگر لب به کمک باز کنم، جهان را آتش می سوزاند، انفجار درون... دیگر وقت ایستادن نیست...بال باید گشود، گم شده ای اینجا دارم، همه دارند. مرا به زانو در آورده؛ آخر این همه عظمت سرچشمه اش کجاست؟! وای! پهلوی شکسته ی مادرم(سلام الله علیه) .

      لا اله الا الله، صبح ، بغض گلویم را فشرده؛ چه زود دیر شد. با چادر سفید، بالای سرم نشسته و گونه هایی عرق کرده ام را نوازش می کند. مادرم را در آغوش می گیرم و اشک هایی را که بوی مدینه گرفته، بر دامنش می ریزم. چه قدر دلتنگی! حالا می فهمم، دیر نشده او همینجاست، لا به لای سجاده، بین دستان مادرم؛ کافیست بوسه بزنی. در دلم آشوبیست...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 12:40 بعد از ظهر | لینک  |