
حتما تا حالا براتون پیش اومده که دلتون بگیره و بفهمید که "هایده ی خونتون پایین اومده!" واسه همین رفتینو پشت سیستم نشستین و با صدای بلند هایده رو همراهی کردین...!
چند روز پیش همین حالت برای من تداعی شد، ولی چون توی خونه ی ما خواهرم برای شکستن سد عظیم کنکور تلاش می کنه، بلند کردن صدای هر وسیله ای تا اطلاع ثانوی مساویست با مرگ! بنابراین من تصمیم گرفتم از ماشین بابام که بر حسب اتفاق یادش رفته بود با خودش ببره! استفاده کنم. و بذارم که مردم کوچه و خیابون هم از صدای هایده خانوم فیض ببرن؛ اما از اونجایی که 100درصد خدا نسیب گرگ بیابون نمیکنه(پس نسیب من می کنه!) بابام کلید پارکینگو با خودش برده بود. از فرط استیصال رفتم توی ماشین نشستمو ترجیح دادم به صورت ساکن با هایده جون عشق بازی کنم!
توی این حال و هوا بودم که یهویی دلم واسه خیلی چیزا تنگ شد. یاد خیلی چیزای خوب افتادم؛ روزای اول تابستون و بدو ورود ما به دانشکده؛ من و علیرضا و کیلومترها پیاده روی ولیعصر که انتظارمونو می کشیدن؛ بازی بزرگان! یادته احسان! آکاسیو وسط 2تا کامپیوتر و رقابت با بزرگترین تروریست کانتر، یعنی یاسر! آخ که چه روزایی بود... یادتونه؟! خنده ها و شوخی ها و مسخره بازی های توی سلف؛ حتی دلم برا همین دو، سه هفته پیش تنگ شد، اشک ریختن های علی حیدر که بدجوری به من تلنگر زد، دل گرفتن ها و مسخره بازی های صادق که در کنار اشک ها آدمو روده بر می کرد؛ التماس های سمیرا برای اخذ اجازه برای اومدن به اردو و حتی زمین خوردن پریسا...
از همه بیشتر دل صاف و پاک حسین که بعضی وقت ها منو به زانو در میارهواییم کرد و...و... و.
حتی کورشدن توی فاصله ی تجریشو ونک و مسخره بازی ها با آنی که دل مردمو می سوزوند؛ شب بیداری های پاتوغ و جواد حیدریان و خلاصه همه ی بچه ها که الان چهره ی تک تک اونا جلو چشامه. واقعا توی این مدت کوتاه چه چیزایی که ما تجربه نکردیم!

می دونید این وسط دلم بیشتر واسه چی گرفت؟! یاد این افتادم که روزی ما همه از هم جدا می شیم...هر کی می ره پی کار خودش،دیگگه(گ تاکید) از هم خبری نمی گیریم؛ راستش هیچی منو به اندازه ی بی توجهی یه آدم نسبت به دیگری ، عذاب نمی ده، یه بار اینو به صادق گفتم؛ که حتی اونی که به آدم بدی می کنه بهتر از آدمیه که به تو فکرم نمی کنه! آخه حداقل اون به تو توجه داره که می خواد بدی کنه!
دیگه فکر می کنم سرتونو خیلی در د آوردم؛ فقط یه چیزی ازتون می خوام! مطمئنم خیلی سخته، ولی بیاین توی این سال جدید یه تحول سخت و بزرگ داشته باشیم، یا حداقل به عنوان عیدی یه قولی به من بدین، می خوام قول بدین که هیچ وقت، هیچوقته هیچوقت، همدیگرو فراموش نکنیم. حتما می گین این که کار سختی نیس! باشه! ولی گوش من پر از باشه هاس!بیاین توی این چند صباحی که با همیم چنان خوش بگذرونیم که حتی اگه خواستیم نتونیم از فکر هم بیرون بیایم؛ یه وقت حرفی به هم نزنیم که این رابطه ها رو ضعیف کنه و قبل از شروع سال جدید همه ی کینه هامونو دور بریزیم و آخر از همه همتون منو حلال کنید...
تق...تق...تق...اِ...مامانمه! می زنه به شیشه، وسط صدای هایده مثل اینکه چیزی می گه...آخ که چقدر دلم واسه مامانم تنگ می شه...
*اینم عیدی من.حتما ببینید:
http://www.persiancards.com/norooz1.htm

آخر اتوبوس
لین هاکلی
آخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن.
میشه کلی بلند بلند خندید و حال کرد.
با بچه های که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و می گن جونمی جون
و فریاد می کشن ،
یه جوری جیغ می زنن که پرده ی گوش آدم می خواد پاره شه!
اونجا می شه کلی سر به سر آدما گذاش، اونم وقتی که اصلا
انتظارشو ندارن،
و بعد کنار پنجره ی خروج اضطراری کرکر خندید.
می شه کلی پا کوبید و دست زد و آواز خوند
بچه های تو اتوبوس هم مثل رهبر ارکستر دستاشونو بالا پایین می برن.
چه جار و جنجال محشری، عین زنبورهای تو کندو!
ولی حیف که من این جلو گیر افتادم!
آخه باید رانندگی کنم...
The Back of the Bus
Lynne Hockley
.The back of the bus is the cool place to hang
!There’s lots of loud laughing and often a BANG
There are gestures out windows with whooping
.And yelling
!And shrieking so shrill that my eardrums start swelling
ِThere are pranks pulled on people when they least expect it
.Then snickering by the emergency exit
ِThere’s stomping and chanting and singing and clapping
.With the back-of-the-bus kids directing, arms flapping
.What vibrant commotion, like bees in a hive
.But I’m stuck here in front because I have to drive
