
مطمئن بودم که نمی تونم...
همه ی تلاشمو کردم،
روز اول گفتم با یه فنجون قهوه ی تلخ و یه پک سیگار، همه چیز تمومه!
روز دیگه رفتم توی پارک و با گنجشکای اونجا حرف زدم...
این وسط حتی، ماهیای توی آکواریوم واسطه شدن،
اما؛ مطمئن بودم که نمی تونم...
یه شب که آسمون از دست آدما داد می زد و گریه می کرد،
نشستم و کلی باهاش درد دل کردم،
اونقدر براش گفتم که دردش یادش رفت و دیگه گریه نکرد.
آخرش اونم مطمئن شد که من نمی تونم...
اونشب وقتی روی کوه سر ستاره ها فریاد زدم و
با اشکام آب دریا رو شور می کردم،
تصمیم گرفتم به کوه بگم منو بندازه رو دل سنگا!
اما گفتم اگه بعد این دنیا بازم نتونستم چی؟
دیگه کاملا مطمئن شدم که نمی تونم...
آخه هیچوقت عرضه ی همچین کار بزرگی رو نداشتم...
اون موقع بود که تصمیم گرفتم برگردم و التماست کنم...
آخه مطمئن بودم که نمی تونم فراموشت کنم.
شاید امروز یه اتفاق مهم افتاد
یکی از مهمترین اتفاقاتی که ممکن بود بیفته
حداقل من یکی خیلی خوشحال شدم
امیدوارم همه به این اهمیت بدین
آخه وبلاگ آقای اقبالی افتتاح شد
حالا اونایی که منو دوس دارن
مثل بمب این خبرو منتشر کنن
می دونم اگه منو هم دوس ندارین آقای اقبالی براتون خیلی عزیزه...
http://ToTopogh.blogfa.com
