از من سیر شده ای، چرا از دنیا بریده ای؟! همینگونه سرد، هنوز هم تمام لحظاتم را پر کرده ای؛
چشمهایم را در نگاه خیره ات پر از اشک می بینم؛ اینقدر بی رحم نبودی که به اشکهایم ظالمانه زل بزنی؛
لرزش شانه هایم که تحملت را می شکاند، انگشت بر لبانم می گذاشتی تا هِق هِقم غرورم را نشکند! اما از دیشب هِق هِقم را، که حالا های های شده، سرد گوش می دهی؛
پیش از این راز چشمانت برایم برملا بود، اما امشب چشمهایت دیگر حرف نمی زنند...
شاید کور شده ام، شاید آنقدر حرفهایت سنگین است که برایم ترجمه ندارند، نکند حرفها داری با دل من؛
هان؟...نازنینم؟!...بگو؛ من گوش می دهم.
لباس سپید را بارها، گفته بودم که زیبایت می کند؛ اما امشب، آرام و زیباتر از آنی که بگویم؛
ولی چرا مهربانم؟!...چرا بغض نرمت را بر دامنم نمی ریزی؟!
بگو که هنوز هم همیشه در کنارم می مانی؛ بگو که هنوز هم دوستم...نکند دیگر عشقی در دلت نیست؟!!
اما نه! یقین دارم که دوستم داری...
می دانم که دروغ می گفت!
من و تو قول داده ایم بمانیم با هم تا همیشه...
پس بگذار من هم در کنارت بیارامم و همینگونه سرد ، به دنیا بنگرم، در کنار گرمی تو...
دیشب یکی می گفت؛ از بین ما رفته ای...می دانم؛ دروغ می گفت...
