تبليغاتX
هوالمعشوق
درد نوشته ها

     

 

 

عکس: مازیار حیرتی

 

 

چه زود دیر شد! پلک بر هم زدنی، شاید؛ سکوتی لذت بخش که هیاهو دوباره بر آن چیره گشت. آنی، بود، حتماً بود، هر چه که بود، وهم نبود.

      مدینه! راه به سوی نور گذاشته ایم، در میان دل دادگان؛ حتی دل اسیران. با ما نبودند، هر چند اجساد، جای جای روی صندلی اتوبوس دل در گرو خاک داشتند؛ اما دلها، جای دیگر شاید؛ دلدادگان. دل جاده می شکافد، پیش می رود، بی توجه به مقصد، بی هیچ خضوع، شاید روزی فهمید. ذره ذره پراکنده می شود، روحم، هر قطعه ره به نور می جوید. کسی از دور فرا می خواند. از همینجا حس می شود، فضا عطرآگین شده، قطعه ها دیگر تاب ندارند، بالاخره رخ می نماید، حالا همه ی قطعه ها یکی شده اند و دیگر کسی اینجا نیست؛ صدای صلوات، فرشتگان را به تلاش وا داشته! چه زیباست! این گنبد سبز.

      اکنون می رویم تا رویایمان را به واقعیت بپیوندانیم، هر چند دیری نمی پاید که خواب بودنش را لمس کنیم. سفیدی، سفیدی، سفیدی! می تراود از هر گوشه ای؛ چشمانم اجازه ی ورود ندارند، بس که دنیا دیده اند! تاب نمی آورم. به آسمان می نگرم، حتی خورشید هم سفیدی می تراود، غرق شده ایم؛ اینجا مسجدالنبیست...

      رکعتی نماز، شاید آرام بگیرد، اما همچنان بر دیوارهای قلبم مشت می کوبد. شب! جای جای دل داده و خوشه چین، سر به آسمان دارند، بلکه به واسطه ی او رحمت الهی گونه هاشان تر کند.

      بسم ا...، چند خطی، شاید از شرمم بکاهد. حجم سنگینیست، چاهی که همه چیز را به درون می کشد، جایی که حتی اگر خودت را بیرون بکشی، دلت را نمی توانی؛ بین الحرمین. نفسهایم به شماره افتاده، بوی قربت مرا به سوی خود می کشد. رو به قبله داده اند و شانه به دیوار خوار کننده؛ حائلی بین زمین و بهشت، جمعیتی که ضجه می زنند. خدایا اینها را چه شده است! به خود می گذارم، شیب را آرام آرام بالا می روم، وای چه زود به آسمان رسیدم. می بندم، چشمهایم تحمل این همه سفیدی را ندارد، درونم هم سفیدیست! آه در دلم هیاهوییست، تحمل ندارم، باید بیرونش کنم، گلویم را می فشارد، پره های بینی، دو دوی چشمها، آه! همه چیز تار شده، گونه هایم خیس...به کدامین گناه این چنین شما را خوار کرده اند؟! پس کجایی تو؟

      اشک بقیع دل را رام می کند، اما هنوز ول وله ای برپاست؛ قدم هایم دل نمی کنند. خدایا بر من چه می گذرد؟ شرحه شرحه شده، می سوزد؛ قلبم ره به بیرون می کاود. وای سرم چه سنگین شده. آخر این جثه چگونه تحمل کند؟! بازوانم گیرا نیست، شاید لحظه ی عروج است! لختی تمام بدنم را می بلعد، اگر لب به کمک باز کنم، جهان را آتش می سوزاند، انفجار درون... دیگر وقت ایستادن نیست...بال باید گشود، گم شده ای اینجا دارم، همه دارند. مرا به زانو در آورده؛ آخر این همه عظمت سرچشمه اش کجاست؟! وای! پهلوی شکسته ی مادرم(سلام الله علیه) .

      لا اله الا الله، صبح ، بغض گلویم را فشرده؛ چه زود دیر شد. با چادر سفید، بالای سرم نشسته و گونه هایی عرق کرده ام را نوازش می کند. مادرم را در آغوش می گیرم و اشک هایی را که بوی مدینه گرفته، بر دامنش می ریزم. چه قدر دلتنگی! حالا می فهمم، دیر نشده او همینجاست، لا به لای سجاده، بین دستان مادرم؛ کافیست بوسه بزنی. در دلم آشوبیست...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 12:40 بعد از ظهر | لینک  |