سوزاند و نساخت!
دیگر چه فرقی می کند؟!!!
جان سوخته را به ساختن چه!
در آتش اما بیشتر می سوزم؛
آتشی که در خود خوف خاموشی ندارد...
شاید روزی آتش شیاطین را به جان خریدم!
آتشی بسی سردتر از امروز...
با پرواز از برجی ناشناخته!
برجی که سر ز کرانه بیرون برده؛
حس لطیفی دارد حتما!
اگر جرأت کنم...

تمام شد!
چه ابلهانه،
چه عاقلانه، شاید!
حالا ما با هم دوستیم.
زندگی چقدر زیباست!
همه با هم دوستند!
می خواهم این زندگی را بالا بیاورم،
نمی توانم،
روزه ام باطل می شود!
حتی کلاغ ها هم دیگر حال همدردی با من را ندارند.
چه همدردی!
"روزی هزاران نفر مثل تو روی این صندلی کز می کنند"
چه خیالی...
گنجشکها!
چرا روزه نیستند؟!
یک سال به خود دروغ می گفتم.
دیشب انگشت بر لبانم گذاشت،
گفت:
"چیزی نگو من هم دوستت دارم"
اشک ریختیم!!!
چه خیالی...
بید مجنونها با باد می رقصند،
فکر پاییز را نکرده اند؛
کدام مجنون؟کدام عشق؟!
دیشب مرا بوسید!
چه خیالی...
زنده ام؛ به امیدی شاید!
به چه امیدی؟
چرا زنده ام؟
چه خیالی...
