تبليغاتX
هوالمعشوق
درد نوشته ها

چندي پيش به همراه مبلغي از دوستان كه از قضا اين دوستان همه اهل قلم بودند و حاسباً اُدبايي بودند،‌ در مجلسي گرد هم آمده بوديم و بزمي برهم زده بوديم.

دوستان از شما بهتر نباشند، هر يك استادي در شيرين بياني و مطلعه چيني بودند و خلاصه كم بهاترينشان دستي هر چند دور بر آتش سخنوري داشت؛ سر مباركتان درد نياورم، شبي بس شاد و آكنده از شوخ مزاجي و از هر سري سخني نغز بيرون مي تراويد! ناگاه يكي از دوستان از در لطيفه گويي در آمد و همه ي جمع را شش حواس به خود معطوفاند! وي با نيشي كه دو بناي گوشش را به هم پيوند داده بود،‌ لطيفه اش را اينگونه بيان كرد:

روزي يكي از هم پا خدمتيان كه استثناءً اين دفعه نه زباني خاص (الغرض تركي!) نه گويشي خاص ( لري!) و نه لهجه اي خاص ( رشتي!) داشت، به جهت درد ماتحت نزد حكيم مي رود. حكيم بزرگ پس از موشكافي و واشكافي هاي عميق با روحي مجروح از سخن خويش و نگاهي عاقل اندر سفيه! به بيمار خود مي فهماند كه وي از بيماري سخت، لاعلاجي رنج مي برد و هر چه سريعتر بايد تن به تيغ جراحي حكيمان در مريضخانه دهد، والا ما تحتش وي را به ديار باقي خواهد كشاند! بيمار سرخورده از قضاي روزگار! لاجرم انتهاي روده ي بزرگ خويش را به دست حكيمان مي سپارد و القصه به هنگام معالجت،‌ مكاشفه ي اديسون (بلاشك برق!) ميدان خالي مي كند. حكيمان با هم فكري و تلاش بسيار به اين جبر رسيدند كه شمعي بيفروزند و عمل ادامه دهند؛ پس از ساعتي كه حكيمان سخت درون عمل غريق گشته بودند! و كار پي مي گرفتند، ماركي!(في الحال: كرم روده!) از درون مقعد رفيقمان بيرون پريده و با شوقي زايدالوصف فرياد بر مي آورد: "تولدم مبارك!" و شمع دست طبيبان را به فوتي مي كشد!

لطيفه كه به اتمام رسيد، اُدبا! دوپا و دو دست خود به هوا داده بودند و ريسه مي رفتند، برخي هم از حد مذاح در هم مي لوليدند و برخي از تنگي دم، رنگ به رخسار نداشتند و همچنان مي خنديدند و آن ديگران گاهي با دو پاي عقب و گاهي با دو پاي جلو!!! و گاهي با هر چهار پا بر شكم، شلنگ و تخته مي افكندند. اما تنها بنده ي چاكر هاي هاي گريه سر داده بودم. دوستان كه مجلس رندانه ي ريسه شان پايان گرفت، حقير را به نظاره نشستند و پس از آنكه سير مضحكه ام كردند، مرا گفتند: "فلاني تو را چه مي شود! وقتي گفتيم فلان امير را پدر كشته اند، ناله سر كن، تو خنديدي! حالا كه نغزي اينچنين بر تو گذشته مي گريي؟"

من كه اندكي بر حال زار خويش غالب آمده بودم، عاقلان را نهيب زدم:

اي سفلگان! چه كسي گويد كه بنده زاده بر نغز شما فغان سر داده ام! اين لطيفه مرا به ياد احوال زار خويش انداخته! من بر آن كرم بيچاره مي گريم كه در آن دنياي پيچيده و ناشناخته چگونه سال ها زندگي، نه! بلكه تحمل كرده و حالا عقده هايش سر بر آورده از درد بي كسي اينچنين ميلادش را خود به خويش تبريك گفته!

القصه داستان بنده هم به اين كرم خدا زده مي ماند كه هيچ ولدي پيدا نشد تا اين يوم نا مبارك ولنتاين را به اين خانه زاد تبريكي بگويد! للاجبار مي گويم:

ولنتاينم مبارك!

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 9:57 قبل از ظهر | لینک 

دیشب یکی از مرغ عشقام مرد،

نمی دونم چه جوری توی دل منو دیده بود...

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 8:28 قبل از ظهر | لینک