تبليغاتX
هوالمعشوق -
درد نوشته ها

حالا وقتش بود كه فنجون قهوشو برداره و توي تراس روي صندلي گهواره ايش خودشو رها كنه و تا اونجا كه مي تونه زار بزنه چون نمي تونست اون چيزيو كه تو دلش مونده به هيچكي بگه...

ولي اين كارو نكرد! بجاش خنديد و خوسحال بود؛ چون حداقل يه

نفر بود كه مي تونست واسش درد دل كنه. هر چند اون يه نفر واسش يه درد ديگه بود...يه دردي كه شايد خيلي شيرين بود، دردي كه ابهتش جسارت هيچ حرفي رو به هيچكس نمي داد... 

نوشته شده توسط یه دل پر درد در ساعت 3:41 بعد از ظهر | لینک  |